عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

79

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

قرب و مكانت يا بى و مرا نيز در اين محنت يارى كنى . عبد الحميد گفت : چگونه اين كار را بكنم كه مردم همگى مىدانند اين انديشه از جانب تست و همه خواهند گفت كه من دربارهء تو نامردى كردم و به دشمنت پيوستم آن گاه اين بيت را خواند كه : و ذنبى ظاهر لا شكّ فيه * لمبصره و عذرى بالمغيب يعنى : گناه من چنان آشكار است كه كس را در آن گمانى نباشد ، حال آنكه عذر من پنهان است و كس آن را نمىداند . آن روز كه حكومت مروان به سر آمد ، پيرامونيان ويژهء وى را پيش منصور آوردند در ميان آنها عبد الحميد ، و بعلبكى - مؤذن مروان - بود و حدا خوان وى سلّام . منصور بر آن شد كه هر سه را بكشند . سلّام گفت : يا امير مرا نكش كه من به خوشترين آواز ، حدا مىخوانم منصور گفت : آواز خوش تو تا كدام پايه است ؟ گفت : بفرماى شترى را سه روز تشنه نگاه بدارند ، پس به آب درآورند ، تا خواهد آب بنوشد ، من بانگ حدا بردارم ، شتر از خوشى آن سر از آب برگيرد و نوشيدن را رها كند ، چندان كه من خاموش گردم . منصور فرمود چنان كردند و همان سان كه او گفته بود روى داد . منصور از كشتن او چشم پوشيد و به او پاداش داد و حقوقى معين كرد . بعلبكّى گفت : يا امير مرا نكش كه من اذان گوى بىهمتا هستم . گفت هنر تو در بانگ اذان تا چه پايه است ؟ گفت بفرماى تا كنيزكى ، لگن و آفتابه به دست پيش تو آيد تا آب به دست تو بريزد در اين هنگام من بانگ اذان سر دهم . به آواز من از خود بىخود گردد و هوش از سرش بپرد چندان كه ناخواسته آفتابه از دستش رها شود . منصور فرمود چنان كنند . چون كنيزك با آفتابه و لگن درآمد و بعلبكى آواى اذان سرداد ، همان گونه شد كه گفته بود . و عبد الحميد گفت : يا امير مرا نكش كه من در دبيرى و سخنورى يگانهء